آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی وچه دنیای بهشت آیینی!!!
نه دوست داشتن معمولی و نه با یک نگاه
دوست داشتن ناب و خالص
که آروم آروم توی قلبت رشد کنه
و تمام حجم قلبت رو بگیره
که هر روز اونو لمسش کنی
و از لمس اون احساس احساس سبکی
و خوشحالی بهت دست بده
حتی موقع هایی که دلت برای
کسی که دوستش داری تنگ میشه
یه حس قشنگ و شیرین بیاد سراغت
که به نظرت بهترین حس دنیاست
تا حالا شده؟؟؟
اگر شده پس منم راهنمایی کن و بگو
اون موقع ها چی کار کردی...
