جمعه دوازدهم مرداد 1386
يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت
تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت
تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت
من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست
من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني
خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني
من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه
يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه
تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري
از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري
نوشته شده توسط نیلوفر و به آفرید در ساعت 21:5 | لینک
|
سه شنبه نهم مرداد 1386
خانه ی دلم را بسته بودم
نمی خواستم کسی واردش شود
می خواستم برای خودم باقی بماند
اما تو ناخوانده ی ناخوانده
به لطافت یک گل و به خنکی نسیم
بای در آن نهادی
و رد قدم های سبزت را در جای جای آن
به یادگار گذاشتی
که تا ابد باقی خواهد ماند...
نوشته شده توسط نیلوفر و به آفرید در ساعت 15:28 | لینک
|