تبليغاتX
ترانه بارون
باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

آب بی فلسفه می خوردم

توت بی دانش می چیدم

تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد

گاه تنهاییُ صورتش را به پس پنجره می چسباند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 13:14 توسط نیلوفر و به آفرید |

خداوندا!تو بزرگترین بزرگانی

تو می دانی درون من چه میگذرد

تو می دانی که چه احساسی دارم

و تو می دانی که دنبال بهانه نیستم

آخر برای چه باید چنین باشد

نمی دانم شاید یک امتحان باشد

اما خدایا من شاید خیلی ضعیف باشم

باشد من ضعیفم خارم پستم

اما من تحمل چنین امتحانی را ندارم

همه چیز و همه چیز از آن روز شوم شروع شد

روزی که همه ی هستی ام را با آمدنش

کم کم به نیستی کشاند

خداوندا! من نمی توانم تاب بیاورم

خدوندا! من بنده ی مهربانت را

مثل جان دوست می دارم

خداوندا! طاقت ندارم طاقت ندارم

که ناظر آن باشم که هستی ام

به خاطر من آب می شود

خداوندا تنها یکی فقط یک تقاضا از تو دارم

مرا مثل خاطره ای از یاد همگان ببر

دیگر نمی توانم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 15:34 توسط نیلوفر و به آفرید |

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید بال و پر

تو گل سرخ منی

تو گل یاس منی

تو چنان شبنم پاک سحری

تو بهاری نه بهاران از توست

از تو می گیرد وام هر بهار

این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو در خیال

چشم بگشا که به چشمان تو

در یابم باز مزرع سبز تمنایم را...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:47 توسط نیلوفر و به آفرید |

نه میشه باورت کنم نه میشه ازتو رد بشم

نه میشه خوب من بشه نه میشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم

نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم بور

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام

قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی

تویی که از منی اگر تیشه به ریشه  میزنی

نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم

فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:34 توسط نیلوفر و به آفرید |

اگه دستم به جدایی برسه

اونو از خاطره ها خط میزنم

از دل تنگ تموم آدما

از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمی ذارم کسی عاشق نباشه

ماه رو بین همه قسمت می کنم

وقتی گاهی من و دل تنها میشیم

حرفای نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه ی جدایی ما آدما

قصه ی دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه ی عشق

قصه سادگی گم شدمون...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:25 توسط نیلوفر و به آفرید |

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که توام آینه بخت غبار آگینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی وچه دنیای بهشت آیینی!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:46 توسط نیلوفر و به آفرید |

تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی؟

نه دوست داشتن معمولی و نه با یک نگاه

دوست داشتن ناب و خالص

که آروم آروم توی قلبت رشد کنه

و تمام حجم قلبت رو بگیره

که هر روز اونو لمسش کنی

و از لمس اون احساس احساس سبکی

و خوشحالی بهت دست بده

حتی موقع هایی که دلت برای

کسی که دوستش داری تنگ میشه

یه حس قشنگ و شیرین بیاد سراغت

که به نظرت بهترین حس دنیاست

تا حالا شده؟؟؟

اگر شده پس منم راهنمایی کن و بگو

اون موقع ها چی کار کردی...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:11 توسط نیلوفر و به آفرید |

هیچ کس با ما در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی از دردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمسازو همراهم نشد

هیچ کس چون من چنین لیلی نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا...

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:44 توسط نیلوفر و به آفرید |

  • دوست، به دلیل با تو بودن شاد است.
  • دوست، تو را راهنمایی می کند اما زندگی تو را نقد نمی کند.(اشتباهی که من مرتکب شدم)
  • دوست، به مستقل بودن تو احترام می گذارد و تو را محدود نمی کند.
  • دوست، از تو مراقبت می کند اما کنترلی بر تو ندارد.
  • دوست، تو را به بازی نمی گیرد اما در بازی زندگی با تو حرکت می کند.
  • دوست، خیالباف نیست اما تصویر آرزوهای تو را رنگی می بیند.
  • دوست، سد راه پیروزی تو نمی شود و رشد تو را شادمانه دنبال می کند.
  • دوست، از تو دفاع کرده و لحظه های سخت را با تو تجربه می کند.
  • دوست، تظاهر نمیکند و می داند هیچ کس انسان کاملی نیست.
  • دوست، درک می کند که همواره نمی توانی شاد و سرحال در کنارش باشی.
  • دوست، با امید های واهی در زندگی، سر در گمت نمی کند.
  • دوست، مکمل توست ، او قصدتبدیل تو به شخص رویایی ندارد.
  • دوست، شاید با توشروع نکند اما با تو به نتیجه می رسد.
  • دوست، در بحران ها فقط حمایت می کند او وقت پند دادن را می شناسد.
  • دوست، تنها کسی است که توان بخشیدن تو را دارد.
  • دنیا کوچک است، با محبت دوست است که آن را بزرگ می بینی، زیرا عشق،بخشش،ایثار و مهربانی دوست، در بزرگی روح زمین میگنجد ونقش به یاد ماندنی اوست که تو را مشتاق "دوست بودن " می کند.                                                                                      مافی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20:39 توسط نیلوفر و به آفرید |

تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم .

 تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ،

 و برای خاطر نخستین گل ها ...

 تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .

 تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم ...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:8 توسط نیلوفر و به آفرید |

عشق :

نگهداری می خواد شبا بیداری می خواد

اگه تنگه دل یار  از تو دلداری می خواد

از جدایی حرف نزن حرفی از رفتن نزن

آتش از روی هوس تو به این قلبم نزن...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:6 توسط نیلوفر و به آفرید |

ای دل تنها بسه چشم انتظاری

من موندم و شبهام شبای بی قراری

چرا تنهام میذاری؟چرا تنهام میذاری؟

باز اون چشات دوباره اومد به یادم

باز اون نگات منو داده به بادم

خدا برس به دادم  ای خدا برس به دادم...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:9 توسط نیلوفر و به آفرید |

من و تو خوشحالیم

ما بهم می بالیم

من و تو ما هستیم

اگر این گاه نبود

اگر این ماه نبود

زیر این طاق کبود

کلبه ای داشتیم در بستر رود

گاه و بی گاه صدای دارکوب

آتشی داریم نور افشان

آبجوشی در پس آن

لبانت ترانه خوان

من و تو خوشبختیم

ما خدا را داریم

مثل یک شعر قشنگ

پس آن میز بلند

تب و تاب آن موی کمند

من و تو خیره به هم

تکیه کردی به من

نفست در نفسم

تپش قلب تو تکرار کنان

اگر این گاه نبود

اگر این ماه نبود

من و تو خوشبختیم

ما خدا را داریم

ما به هم می مانیم

                                                         به آفرید

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:14 توسط نیلوفر و به آفرید |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی عدم چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی اتش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:23 توسط نیلوفر و به آفرید |

دلم مانند یک پرنده ی کوچک

درون دست های توست

به نوازش ها و مهربانی هایت عادت کرده

تا حدی که دوست دارد تمام عمرش را

درون دست های تو سپری کند

دست های تو تمام دنیای اوست

پس دنیای او را خراب نکن!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 16:24 توسط نیلوفر و به آفرید |

تو سر چشمه مهربانی هستی

تو هر آنچه را به راستی دوست داری به دست خواهی آورد

باید باورت شود که ارزشمندی و خودت را دوست داشته باشی

شکست ظاهری در این بوده که خودت نبوده ای و بیشتر شبیه کسی که دیگران دوست داشته اند و تاییدش می کردند  بوده ای از خودت به اندازه توان و موقعیت واقعی ات توقع داشته باش بجای گفتگو های ناخوشایند درونی با آرامش در نظر بگیر که در حال حاضر بهترین حرکت برای تو چه هست ؟!

از چه کسانی می توانی کمک بگیری و راهنمایی چه افرادی به راستی برای تو سودمند است ؟ کدام راه تو را به هدفت نزدیک تر می کند؟ ارتباط صادقانه و درخواست کمک را خوب بدان اما از اتکا به دیگران بپرهیز و مطمئن باش که بعد ها تو نیز با محبت و خیر خواهی دست نیاز دیگران را خواهی گرفت بر خلاف آنچه تا کنون رفتار کردهای عمل کن تا تجربه های ناخوشایند تکرار نشوند .

به خودت قول بده تا بهانه تراشی را کنار بگذاری از سلطه جویی دست بردار اگر قصد داری تغییر کنی باید بر بسیاری از رفتار نازیبای خود غلبه کنی .

کسی که باید کمکت کند و تورا با تمام وجود درک کند و نیازها و توان و استعدادهاهایت را بشناسد خودت هستی .

پیشرفت کردن و شاد شدن نیاز مند خطر کردن است اگر به دانش و استعداد غیر واقعی تظاهر کنی همچنان در جایگاهی که اکنون تو را در رنج افکنده باقی خواهد ماند و انگشت اتهامت همیشه روبروی کسی نشانه خواهد رفت . رشدت را محدود می کنی و مجبور خواهی بود با حسرت به زندگی ات نگاه کنی .

بخشش را بیاموز تاپیشروی کنی مهر بورز تا تنها نمانی به قضاوت زندگی دیگران ننشین تا از انتقادهای آنان آسوده بمانی .به جای جلوه دادن کمال خود عیوب خود را برطرف کن تا بتوانبی به راحتی خود و دیگران را ببخشی .

درک کن که زمان زیادی را برای در جا زدن هدر ندهی برای یکبار هم که شده مدت کوتاهی خلاف جهت موج درونت باش.

گاه رسیدن به درک تازه نیازمند بحران است و این باعث می شود با تجربه ای جدید روبرو شوی .

به خودت اعتماد کن با نیازهایت رو راست باش قدمهای کوچک و مطمئن تو را شادمان به مقصد خواهد رساندو بالعکس آن تورا از مقصد دور خواهد کرد.

نتیجه کنونی گواه رفتارهای نادرست خودت بوده ونه چیز دیگری.فرصت بهانه جویی به خودت نده .تو خودت را بهتر از همه می شناسی بیا کمی بیشتر خودت باش .هیچ کس باهوش ترین فرد نیست تو نیز نیستی تنبل ترین انسان نیستی و کسی هم این عنوان را یدک             نمی کشد.آرامش و سلامتی و ثروت شاهین سعادت عدهای خواص نیست همه سزاوار این طرح الهی اند تو نیز جزو آن همگان هستی نه جدا از آنها خود بودن هراسی ندارد بلکه شکل دیگر خود را نشان دادن پیامدی جز پشیمانی و اندوه ندارد.همین اندازه توان داشتن را تجربه کن .

همه فقط آن قدر توانا هستند که بتوانند مهربان ترین و باگذشت ترین باشند.کمال در مهرورزی  و عفو است نه در جلوه دادن های متظاهرانه.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:41 توسط نیلوفر و به آفرید |

يادگار روزها و شب هاي وصل؟

اتصالي با جهان بي كران؟

اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟

التماس روزهاي زرد رنگ؟

يا غرور بي بديل سبز و گرم؟

***

خاطرات نورهاي بي فروغ؟

يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟

من لباسم بر تن افكار پوچ؟

من توانم بر عصاي روزگار؟

من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟

***

من نه آنم كه مرا آن شمريد

يا كه او را از تبارم شمريد

ما كجا و قطره عمق وجود

ما كجا و اسم او شرط ورود

***

من هزاران چهره از خود ديده ام

وز وجودم بر تنم باليده ام

در ره آدم شدن در مانده ام

وز رهش سالها كج مانده ام

***

من سلامم به بلنداي نياز

من سلامت چون دل اين روزگار

او زمن هرگز نگويد داستان

من ز او دانم هزاران چيستان

***

من پرم از خالي حَض وجود

او زمن آگاه  از غش سجود

من ز من بيدارتر از خواب دگر

او زمن هوشيار و هوشيارتر

***

من به آتش قانعم دودم كنيد

من به پايان آگهم نورم كنيد

او زمن دوري كند نازش كشيد

من ز او عاري شدم يادم كنيد

***

اي كسان دار ما دارم زنيد

بر لسان الكنم پايان زنيد

من وجود قاصرم خاكم كنيد

من درخت بي بنم كاهم كنيد

***

من شراب نارسم بي راه و رسم

من كتاب ناصحم بي شرح و وضع

من سفيرم يا وزير اشتهار

من منم بي من شما را ياد باد

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 18:41 توسط نیلوفر و به آفرید |

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم

 

 مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 18:57 توسط نیلوفر و به آفرید |

همچو

شبنمی

به روی

 برگ

با تو می مانم

تا لحظه ی مرگ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:11 توسط نیلوفر و به آفرید |

یه پسر خوب باید چه کارهایی نکنه

دست تو دماغش نکنه

دختر همسایه رو بوس نکنه

تابلو چشمک نزنه

از سوسک نترسه

شکلکهای ناجور در نیاره

احساس خوش صدایی نکنه

هیچ وقت اخم نکنه

برای کسی ناز نکنه

شبها زود لالا کنه

زود عصبانی نشه

کسی را مسخره نکنه

اینقدرم تو اینترنت نگرده

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 18:48 توسط نیلوفر و به آفرید |

تو  همان عابری هستی که خزان دلم را

 با گام هایت بهار عشق کردی

تو تکرار بارانی

 نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست

 که مرا می خواند!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:26 توسط نیلوفر و به آفرید |

در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای در زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند. و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند

 

تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:8 توسط نیلوفر و به آفرید |

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

 شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

 و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:29 توسط نیلوفر و به آفرید |

  • عشق بیشتر از غریزه سرچشمه می گیره و هر چه از غریزه سربزنه بی ارزشه . ولی دوست داشتن از روح نشئت و تا هر جا که روح ارتفاع داشته باشه دوست داشتن هم به پای اون اوج می گیره .
  • عشق در بیشتر دلها در شکل ورنگهای تقریبا متشابهی متجلی می شه و صفات و حالات و مظاهر مشترکی داره.
  • عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و سپری شدن سالها بر اون اثر می گذاره.
  • عشق با دوری و نزدیکی از دلدار دچار نوسان می شه . بقول معروف میگن : " از دل برود هر آنکه از دیده برفت " اگر دوری به درازا بکشه عشق ضعیف می شه و اگه تماس دوام پیدا کنه عشق رو به ابتذال می ره و همیشه با بیم و امیدو اضطراب زنده و نیرو مند می مونه . ولی دوست داشتن دنیاش دنیای دیگه س.
  • عشق جوششی یک جانبه س فکر نمی کنه که معشوق کیه ؟ چه هویتی داره ؟ در آن واحد بوجود میاد . با همون سرعتی که پدیدار میشه از بین می ره .پادزهر عشق تنفره.
  • اما دوست داشتن در روشنایی ریشه داره در زیر نور سبز می شه و رشد می کنه به همین دلیل همواره پس از آشنایی پدید میادو در حقیقت دو طرف در آغاز خطوط آشنایی رو در سیما و نگاه همدیگه می خونن و پس از آشنا شدنه که خودمونی میشن.دو نفر در عین رو دربایستی داشتن با هم احساس نزدیکی می کنن و این حالت بقدری ظریف و فراره که بسادگی از زیر دست احساس وفهم می گریزه و طعم و بو و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام همدیگه احساس میشه ...
  • عشق فریبی برزگ و قویه و دوست داشتن صداقتی راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق.
  • عشق در دریا غرق شدنه و دوست داشتن در دریا شنا کردنه.
  • عشق بینایی رو می گیره و دوست داشتن بینایی میده .
  • عشق خشنه و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن اما دوست داشتن لطیف و نرم و پایدار و سرشار از اطمینان .از عشق هر چه بیشتر بنوشیم  سیراب تر و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر.
  • نهایت عشق هر چه ادامه می یابد کهنه و دوست داشتن نو تر....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:31 توسط نیلوفر و به آفرید |

نرسیده به درخت

کوچه باقی است که از خواب خدا سبز تر است

در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سربدر میآورد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

سیال فضا خش خشی میشنوی

کودکی می بینی رفته از کاج بلند بالا

جوجه برمی دارد از لانه نور

و از می پرسی خانه دوست کجاست؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:49 توسط نیلوفر و به آفرید |

مرداب برای بدست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر

 بهم نخوره پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:28 توسط نیلوفر و به آفرید |

 حیات :

               

    غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست!!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:21 توسط نیلوفر و به آفرید |

يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت


تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت


تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت


من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست


من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني


خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني


من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه


يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه


تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري


از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط نیلوفر و به آفرید |

خانه ی دلم را بسته بودم

نمی خواستم کسی واردش شود

می خواستم برای خودم باقی بماند

اما تو ناخوانده ی ناخوانده

به لطافت یک گل و به خنکی نسیم

بای در آن نهادی

و رد قدم های سبزت را در جای جای آن

به یادگار گذاشتی

که تا ابد باقی خواهد ماند...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:28 توسط نیلوفر و به آفرید |

یک نفس فاصله لب تو تا لب من

پس یا تو نفس بکش یا من

هر چند گناه است بوسیدن تو

اینک تونفس بکش گناهش با من

ولادت حضرت علی مبارک باد

 

 

http://hollyquran.blogfa.com/

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:53 توسط نیلوفر و به آفرید |