باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه قفس و آینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
گاه تنهاییُ صورتش را به پس پنجره می چسباند
تو می دانی درون من چه میگذرد
تو می دانی که چه احساسی دارم
و تو می دانی که دنبال بهانه نیستم
آخر برای چه باید چنین باشد
نمی دانم شاید یک امتحان باشد
اما خدایا من شاید خیلی ضعیف باشم
باشد من ضعیفم خارم پستم
اما من تحمل چنین امتحانی را ندارم
همه چیز و همه چیز از آن روز شوم شروع شد
روزی که همه ی هستی ام را با آمدنش
کم کم به نیستی کشاند
خداوندا! من نمی توانم تاب بیاورم
خدوندا! من بنده ی مهربانت را
مثل جان دوست می دارم
خداوندا! طاقت ندارم طاقت ندارم
که ناظر آن باشم که هستی ام
به خاطر من آب می شود
خداوندا تنها یکی فقط یک تقاضا از تو دارم
مرا مثل خاطره ای از یاد همگان ببر
دیگر نمی توانم...
می گشاید بال و پر
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
تو بهاری نه بهاران از توست
از تو می گیرد وام هر بهار
این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو در خیال
چشم بگشا که به چشمان تو
در یابم باز مزرع سبز تمنایم را...
نه میشه خوب من بشه نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی نه می تونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم بور
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه ام رو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس
نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم!!!
اونو از خاطره ها خط میزنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب و روز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه
ماه رو بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی من و دل تنها میشیم
حرفای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه ی جدایی ما آدما
قصه ی دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه ی عشق
قصه سادگی گم شدمون...
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی وچه دنیای بهشت آیینی!!!
نه دوست داشتن معمولی و نه با یک نگاه
دوست داشتن ناب و خالص
که آروم آروم توی قلبت رشد کنه
و تمام حجم قلبت رو بگیره
که هر روز اونو لمسش کنی
و از لمس اون احساس احساس سبکی
و خوشحالی بهت دست بده
حتی موقع هایی که دلت برای
کسی که دوستش داری تنگ میشه
یه حس قشنگ و شیرین بیاد سراغت
که به نظرت بهترین حس دنیاست
تا حالا شده؟؟؟
اگر شده پس منم راهنمایی کن و بگو
اون موقع ها چی کار کردی...
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی از دردم برنداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمسازو همراهم نشد
هیچ کس چون من چنین لیلی نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من خدای من خدا...
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم .
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود ،
و برای خاطر نخستین گل ها ...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .
تو را به جای همه ی کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم ...
نگهداری می خواد شبا بیداری می خواد
اگه تنگه دل یار از تو دلداری می خواد
از جدایی حرف نزن حرفی از رفتن نزن
آتش از روی هوس تو به این قلبم نزن...
من موندم و شبهام شبای بی قراری
چرا تنهام میذاری؟چرا تنهام میذاری؟
باز اون چشات دوباره اومد به یادم
باز اون نگات منو داده به بادم
خدا برس به دادم ای خدا برس به دادم...
ما بهم می بالیم
من و تو ما هستیم
اگر این گاه نبود
اگر این ماه نبود
زیر این طاق کبود
کلبه ای داشتیم در بستر رود
گاه و بی گاه صدای دارکوب
آتشی داریم نور افشان
آبجوشی در پس آن
لبانت ترانه خوان
من و تو خوشبختیم
ما خدا را داریم
مثل یک شعر قشنگ
پس آن میز بلند
تب و تاب آن موی کمند
من و تو خیره به هم
تکیه کردی به من
نفست در نفسم
تپش قلب تو تکرار کنان
اگر این گاه نبود
اگر این ماه نبود
من و تو خوشبختیم
ما خدا را داریم
ما به هم می مانیم
به آفرید
وقتی عدم چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی اتش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...
درون دست های توست
به نوازش ها و مهربانی هایت عادت کرده
تا حدی که دوست دارد تمام عمرش را
درون دست های تو سپری کند
دست های تو تمام دنیای اوست
پس دنیای او را خراب نکن!!!
تو سر چشمه مهربانی هستی
تو هر آنچه را به راستی دوست داری به دست خواهی آورد
باید باورت شود که ارزشمندی و خودت را دوست داشته باشی
شکست ظاهری در این بوده که خودت نبوده ای و بیشتر شبیه کسی که دیگران دوست داشته اند و تاییدش می کردند بوده ای از خودت به اندازه توان و موقعیت واقعی ات توقع داشته باش بجای گفتگو های ناخوشایند درونی با آرامش در نظر بگیر که در حال حاضر بهترین حرکت برای تو چه هست ؟!
از چه کسانی می توانی کمک بگیری و راهنمایی چه افرادی به راستی برای تو سودمند است ؟ کدام راه تو را به هدفت نزدیک تر می کند؟ ارتباط صادقانه و درخواست کمک را خوب بدان اما از اتکا به دیگران بپرهیز و مطمئن باش که بعد ها تو نیز با محبت و خیر خواهی دست نیاز دیگران را خواهی گرفت بر خلاف آنچه تا کنون رفتار کردهای عمل کن تا تجربه های ناخوشایند تکرار نشوند .
به خودت قول بده تا بهانه تراشی را کنار بگذاری از سلطه جویی دست بردار اگر قصد داری تغییر کنی باید بر بسیاری از رفتار نازیبای خود غلبه کنی .
کسی که باید کمکت کند و تورا با تمام وجود درک کند و نیازها و توان و استعدادهاهایت را بشناسد خودت هستی .
پیشرفت کردن و شاد شدن نیاز مند خطر کردن است اگر به دانش و استعداد غیر واقعی تظاهر کنی همچنان در جایگاهی که اکنون تو را در رنج افکنده باقی خواهد ماند و انگشت اتهامت همیشه روبروی کسی نشانه خواهد رفت . رشدت را محدود می کنی و مجبور خواهی بود با حسرت به زندگی ات نگاه کنی .
بخشش را بیاموز تاپیشروی کنی مهر بورز تا تنها نمانی به قضاوت زندگی دیگران ننشین تا از انتقادهای آنان آسوده بمانی .به جای جلوه دادن کمال خود عیوب خود را برطرف کن تا بتوانبی به راحتی خود و دیگران را ببخشی .
درک کن که زمان زیادی را برای در جا زدن هدر ندهی برای یکبار هم که شده مدت کوتاهی خلاف جهت موج درونت باش.
گاه رسیدن به درک تازه نیازمند بحران است و این باعث می شود با تجربه ای جدید روبرو شوی .
به خودت اعتماد کن با نیازهایت رو راست باش قدمهای کوچک و مطمئن تو را شادمان به مقصد خواهد رساندو بالعکس آن تورا از مقصد دور خواهد کرد.
نتیجه کنونی گواه رفتارهای نادرست خودت بوده ونه چیز دیگری.فرصت بهانه جویی به خودت نده .تو خودت را بهتر از همه می شناسی بیا کمی بیشتر خودت باش .هیچ کس باهوش ترین فرد نیست تو نیز نیستی تنبل ترین انسان نیستی و کسی هم این عنوان را یدک نمی کشد.آرامش و سلامتی و ثروت شاهین سعادت عدهای خواص نیست همه سزاوار این طرح الهی اند تو نیز جزو آن همگان هستی نه جدا از آنها خود بودن هراسی ندارد بلکه شکل دیگر خود را نشان دادن پیامدی جز پشیمانی و اندوه ندارد.همین اندازه توان داشتن را تجربه کن .
همه فقط آن قدر توانا هستند که بتوانند مهربان ترین و باگذشت ترین باشند.کمال در مهرورزی و عفو است نه در جلوه دادن های متظاهرانه.
يادگار روزها و شب هاي وصل؟
اتصالي با جهان بي كران؟
اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟
التماس روزهاي زرد رنگ؟
يا غرور بي بديل سبز و گرم؟
***
خاطرات نورهاي بي فروغ؟
يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟
من لباسم بر تن افكار پوچ؟
من توانم بر عصاي روزگار؟
من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟
***
من نه آنم كه مرا آن شمريد
يا كه او را از تبارم شمريد
ما كجا و قطره عمق وجود
ما كجا و اسم او شرط ورود
***
من هزاران چهره از خود ديده ام
وز وجودم بر تنم باليده ام
در ره آدم شدن در مانده ام
وز رهش سالها كج مانده ام
***
من سلامم به بلنداي نياز
من سلامت چون دل اين روزگار
او زمن هرگز نگويد داستان
من ز او دانم هزاران چيستان
***
من پرم از خالي حَض وجود
او زمن آگاه از غش سجود
من ز من بيدارتر از خواب دگر
او زمن هوشيار و هوشيارتر
***
من به آتش قانعم دودم كنيد
من به پايان آگهم نورم كنيد
او زمن دوري كند نازش كشيد
من ز او عاري شدم يادم كنيد
***
اي كسان دار ما دارم زنيد
بر لسان الكنم پايان زنيد
من وجود قاصرم خاكم كنيد
من درخت بي بنم كاهم كنيد
***
من شراب نارسم بي راه و رسم
من كتاب ناصحم بي شرح و وضع
من سفيرم يا وزير اشتهار
من منم بي من شما را ياد باد
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم
همچو
شبنمی
به روی
برگ
با تو می مانم
تا لحظه ی مرگ
یه پسر خوب باید چه کارهایی نکنه
دست تو دماغش نکنه
دختر همسایه رو بوس نکنه
تابلو چشمک نزنه
از سوسک نترسه
شکلکهای ناجور در نیاره
احساس خوش صدایی نکنه
هیچ وقت اخم نکنه
برای کسی ناز نکنه
شبها زود لالا کنه
زود عصبانی نشه
کسی را مسخره نکنه
اینقدرم تو اینترنت نگرده
با گام هایت بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست
که مرا می خواند!!!
در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای در زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند. و در حال مرگ، با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود. همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند
تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید هیچ وقت هیچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه
نرسیده به درخت
کوچه باقی است که از خواب خدا سبز تر است
در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سربدر میآورد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
سیال فضا خش خشی میشنوی
کودکی می بینی رفته از کاج بلند بالا
جوجه برمی دارد از لانه نور
و از می پرسی خانه دوست کجاست؟
مرداب برای بدست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر
بهم نخوره پس اگه کسی رو دوست داری برای داشتنش سالها صبر کن
غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست!!!
يه عمــره که تو راهـــم تو جــــاده خيالت
تو چشم به راه من باش دارم مي آم کنارت
تو ابراي آسمـــون چشماي نازت پيداسـت
من عاشق چشاتم تـوي دلم چه حرفاست
من دربدر تو راهــــم تو تـــوي آسمـــوني
خسته نمي شم هرگـز آخه! تو مهربوني
من تـوي کولـــه بارم پر از گلهـاي ياسه
يک آينــــه صــداقـــت لبريز التمــــاسه
تو تـوي قلب پاکــت بـــوي خدا رو داري
از بس که مهربـوني عشقو واسم مياري
نمی خواستم کسی واردش شود
می خواستم برای خودم باقی بماند
اما تو ناخوانده ی ناخوانده
به لطافت یک گل و به خنکی نسیم
بای در آن نهادی
و رد قدم های سبزت را در جای جای آن
به یادگار گذاشتی
که تا ابد باقی خواهد ماند...
یک نفس فاصله لب تو تا لب من
پس یا تو نفس بکش یا من
هر چند گناه است بوسیدن تو
اینک تونفس بکش گناهش با من
ولادت حضرت علی مبارک باد