ترانه بارون
حرف دل
اما این روزها ... حوصله تنها چیزی است که می خواهم گدایی کنم! نیلوفر
گفتی : "بیا شبانه ی عشقی به راه کن هما میر افشار ، نامی آشناست برای دوستداران موسیقی ایرانی . از آن رو که سالهاست اشعار او همراه با موسیقی ایرانی شنیده شده است . چند سال قبل در اینجا مطلبی نوشتم درباره ی کتاب ( گلپونه ها ) که اولین کتاب شعر هما میر افشار است و منتشر شده در سال 1352 ( البته در سالهای اخیر دوباره منتشر شده است ) . هما میر افشار ، مجموعه ی شعر دیگری هم دارد به نام ( آلاله ) که در سال 1380 در تهران به چاپ رسیده است و چون شاید بسیاری از وجود این کتاب آگاه نباشند همانطور که همچنان بسیاری نمی دانند شاعر ( گلپونه ها ) – همان ترانه یی که بسیاری ایرج بسطامی را با این ترانه می شناسند و متاسفانه ترانه ی بَم ، شد – هما میر افشار است ، یک متن ادبی و دو شعر از کتاب ( آلاله ) را در اینجا می نویسم : از گل ها ، از باد ، از کبوترهای آواره ... مرا بپرس از می ، از قدح ها ، از ساغر مرا بپرس بخواه مرا از شب ، از ستاره ، از ماه مرا بپرس سالهاست که ندیدمت ، نشنیدمت ، چه کسی ما را از هم جدا کرد ؟ به تقدیر نتوانستیم بگوییم که ما را از هم جدا نکند ، قدر آن روزها را هر چند غم انگیز ، ندانستیم جاده هامان فعلا جداست ، ولی قلبهایمان همیشه یکی است ، اندوهگینانه با تو همصدا هستم ، با دلی که هرگز از تو جدا نیست ، فریادهایت را هر چند با قلمی ناچیز رقم می زنم ، دستهایت را به من بده ، دستهایم را بگیر ... بیا هم را پیدا کنیم ... دیماه 1379 - لس آنجلس آغوشت را باز کن با تمام وجود مرا میهمانش کن هیچ نمی خواهم فقط به وسعت وجودت... عشق نیلوفر
با تو اکنون چه فراموشی هاست. چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد! من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی... "حمید مصدق" تو آرام در خوابی و نمی دانی من طرح چشمانت را درجای جای ذهنم نقاشی کرده ام آرامش و لبخند نرمت چهره ات را معصومتر می کند آنقدر که همچون کودکی بازیگوش وسوسه می شوم با لبانم گونه های نرم و سفیدت را بوسه باران کنم و انگشتانم با لمس ابریشمین موهایت دلشان غنج می رود تو در خوابی و من در تو خیره و باور دارم تو که باشی آسمان تا ابد رنگ آرامش دارد (۱۸/۱۱/۸۹ ساعت ۲:۰۹ بامداد توسط نیلوفر) فرصتی نمانده است از : گروس عبدالملکیان
"تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
سکوت این صدا را به گور قصه ها بسپار"
با احترام فراوون: نیلوفر
پیراهنی چندان سفید به تن کن
که گویی برهنه ای
نصرت رحمانی
من را غریق لذت یک شب گناه کن
حس لبت که روی لبم داغ میزند
از من مگیر و زندگی ام را تباه کن
آرام سر به سینه ی من نه و تا ابد
گیسوی خود به سرش سرپناه کن
از آتشی که شعله زده در نگاه تو
امشب مرا چو چشم خودت رو سیاه کن"
آنشب که دست تو دست مرا گرفت
از پا فتاده بودم و گفتی گناه کن
گفتم که سینه ام از عشق خسته است
گفتی: " خموش باش و مرا تکیه گاه کن "
عشقی نبود در پس آن شب و تا هنوز
گویم به گوش دل هر شب که آه کن
آن عشق پاک بی ثمری کز دلت گذشت
از یاد برده و در قعر چاه کن
تو از تمام فاصله ها دل بریده ای
سوزاندی ام ، برای خدا ، اشتباه کن
من با تمام فاصله ها عهد بسته ام
باز آ و غربت من را نگاه کن
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...

