تبليغاتX
ترانه بارون

ترانه بارون

حرف دل

با اینکه از گدایی متنفرم

اما

این روزها ...


حوصله


تنها چیزی است که می خواهم گدایی کنم!


 

                                                                                         نیلوفر

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 0:55 توسط نیلوفر و به آفرید| |

این چند وقته کلا درگیر بودم درگیری های الکی :ترم تابستون برداشتن - حس متناقض ترم آخری بودن -خوشحالی از ازدواج خواهرم و... خلاصه بهونه های زیاد برای نخوندن و ننوشتن بخوام صادق باشم این فیس بوک لعنتی حس تخیل یا هر چی که بشه اسمش رو گذاشت رو کلا در وجودم کشت اونقدر که تو کل تابستون فقط تونستم 2 تا و نصفی کتاب بخونم!!! انقدر دلم برای نوشتن تنگ شده که الان خودم باورم نمی شه دارم می نویسم اونم برای اولین بار به این شکل تو وبلاگم.البته اینم بگم تابستون با تمام بی خاصیتی که داشت بهترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم رو رقم زد اونم اومدن همیشگی کسی است که مثل هیچ کس نیست ...با اینکه همیشه زمستون رو به همه ی فصلها ترجیح میدم ولی یه حسی بهم میگه امسال پاییز برام یه پاییز خاطره انگیز میشه نمی دونم شاید به خاطر هوای خوب این چند وقته است یا به خاطر اینکه یه نفر به خانوادمون اضافه شده و در نهایت به خاطر نزدیک بودن عشق که در لحظه لحظه هام جاریست...در هر حال می خوام بگم خوشحالم و گیج شاید!دلیل هیچ کدوم از این 2 حس رو هم دقیقا نمی دونم ؟!فکر کنم وقتی یه عالمه تغییرات خوب یهویی برات اتفاق می افته این حس طبیعی باشه.یه پیشنهاد اگر تا به حال آهنگای فرانسوی مخصوصا از نوع لایت گوش نکردید حتما گوش کنید چون فوق العاده هستند و حس خوبی بهتون میدن که البته باز هم اینو مدیون تو هستم.می بینی از هرجا و هر چی که حرف می زنم تو آخر همه حرفامی...این حس رو هم دوست دارم خیلی.

"تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

سکوت این صدا را به گور قصه ها بسپار"


با احترام فراوون: نیلوفر

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 1:5 توسط نیلوفر و به آفرید| |

هنگام بدرقه ی عشق
پیراهنی چندان سفید به تن کن 
که گویی برهنه ای

نصرت رحمانی

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:8 توسط نیلوفر و به آفرید| |

گفتی : "بیا شبانه ی عشقی به راه کن

من را غریق لذت یک شب گناه کن



حس لبت که روی لبم داغ میزند

از من مگیر و زندگی ام را تباه کن



آرام سر به سینه ی من نه و تا ابد

گیسوی خود به سرش سرپناه کن



از آتشی که شعله زده در نگاه تو

امشب مرا چو چشم خودت رو سیاه کن"



آنشب که دست تو دست مرا گرفت

از پا فتاده بودم و گفتی گناه کن



گفتم که سینه ام از عشق خسته است

گفتی: " خموش باش و مرا تکیه گاه کن "



عشقی نبود در پس آن شب و تا هنوز

گویم به گوش دل هر شب که آه کن



آن عشق پاک بی ثمری کز دلت گذشت

از یاد برده و در قعر چاه کن



تو از تمام فاصله ها دل بریده ای

سوزاندی ام ، برای خدا ، اشتباه کن



من با تمام فاصله ها عهد بسته ام

باز آ و غربت من را نگاه کن

     

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 14:30 توسط نیلوفر و به آفرید| |

هما میر افشار ، نامی آشناست برای دوستداران موسیقی ایرانی . از آن رو که سالهاست اشعار او همراه با موسیقی ایرانی شنیده شده است . چند سال قبل در اینجا مطلبی نوشتم درباره ی  کتاب ( گلپونه ها ) که اولین کتاب شعر هما میر افشار است و منتشر شده در سال 1352 ( البته در سالهای اخیر دوباره منتشر شده است ) . هما میر افشار ، مجموعه ی شعر دیگری هم دارد به نام ( آلاله ) که در سال 1380 در تهران به چاپ رسیده است و چون شاید بسیاری از وجود این کتاب آگاه نباشند همانطور که همچنان بسیاری نمی دانند شاعر ( گلپونه ها ) همان ترانه یی که بسیاری ایرج بسطامی را با این ترانه می شناسند و متاسفانه ترانه ی بَم ، شد هما میر افشار است ، یک متن ادبی و دو شعر از کتاب ( آلاله ) را در اینجا می نویسم :

از گل ها ، از باد ، از کبوترهای آواره ... مرا بپرس

از می ، از قدح ها ، از ساغر مرا بپرس

بخواه مرا از شب ، از ستاره ، از ماه مرا بپرس

سالهاست که ندیدمت ، نشنیدمت ، چه کسی ما را از هم جدا کرد ؟ 

به تقدیر نتوانستیم بگوییم که ما را از هم جدا نکند ، قدر آن روزها را هر چند غم انگیز ، ندانستیم

جاده هامان فعلا جداست ، ولی قلبهایمان همیشه یکی است ، اندوهگینانه با تو همصدا هستم ، با دلی که هرگز از تو جدا نیست ، فریادهایت را هر چند با قلمی ناچیز رقم می زنم ، دستهایت را به من بده ، دستهایم را بگیر ...

بیا هم را پیدا کنیم ...             دیماه 1379 -  لس آنجلس

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:32 توسط نیلوفر و به آفرید| |

چون سیاه بود به مذاق کسی خوش نیامد  
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:28 توسط نیلوفر و به آفرید| |

آغوشت را باز کن با تمام وجود

مرا میهمانش کن

هیچ نمی خواهم

فقط

به وسعت وجودت... عشق


                                                                                           نیلوفر

نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:7 توسط نیلوفر و به آفرید| |

با من اکنون چه نشستنها خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشی هاست.

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی...

 

                                                                "حمید مصدق"

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 17:0 توسط نیلوفر و به آفرید| |

تو آرام در خوابی

 و نمی دانی من طرح چشمانت را درجای جای ذهنم نقاشی کرده ام

آرامش و لبخند نرمت چهره ات را معصومتر می کند

آنقدر که همچون کودکی بازیگوش وسوسه می شوم

 با لبانم گونه های نرم و سفیدت را بوسه باران کنم

و انگشتانم با لمس ابریشمین موهایت دلشان غنج می رود

 تو در خوابی و من در تو خیره

و باور دارم تو که باشی آسمان تا ابد رنگ آرامش دارد

(۱۸/۱۱/۸۹ ساعت ۲:۰۹ بامداد توسط نیلوفر)

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 21:56 توسط نیلوفر و به آفرید| |

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را میکشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که میدود در دشتهای دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...


نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید

در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...

 

از : گروس عبدالملکیان

نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:21 توسط نیلوفر و به آفرید| |